زندگی شیرین می شود به پیشبازبهارهشتادونه اتفاق
سبزی درراهست، پیشقراولان شکیب باخته بهار پشت دروازه دل ها اردوزده اند
وراویان رنگین کمان مهربانی ،ایستگاه ستاد استقبال مردمی برپاداشته
اند.شوروشوق همه جارارنگی دیگرزده است .آب وهوای ارتفاعات قلب
ها،پرازاحساس ابریشمی اشتیاق ونرمی لطیف یاسمن هاست. رستخیزی
شادمانه ،به روی التهاب مردمان سینه گشاده ولبخند آیینه نجیب ،اتحادملی
سبزه وگل رابازتاب آورده است .درترانه خوانی سرخوشانه پرندگان سفربازگشته
وگلاب افشانی بالهای آراسته پروانه ها ،رازشکفتن منورجان لحظه ها نهفته
است .ماجرای بزرگی درحال وقوع است ،حلقوم خشکیده رودها وجوی ها،سوره های
طربناک آب راتلاوت می کنند وبر
سرگلدسته های بادامزارها، سپیده اذان شوق می خواند وغلغله بزرگ انفجاربغض
زمین ، سوزوسرما و تاریکی وانزوا را درهم فرو خورده است .سوز وساز وعشق ،
پشتاپشت هم اززیرآینه سار روزگارمی گذرند وباغچه های خلوت خانه دل های
مابه بلبل وگل ولاله وسنبل آراسته وعطرچکه های
صمیمی صبح درحوض خاطره نگاهمان می درخشد.دوباره صبح خندان ،گلدان یاس های
سرطاقچه گردآلوده عادت ماراغبارروبی می کندونفس پاکیزه دم سحرگاهان تنفس
زندگی را درریه گلبرگ های روحمان می دمد.مرغ وماهی ،سوسن ونسیم
،پرستوواقاقی ،سفره آرای هفت سین اهورایی بهارانند وچراغ شبنم و فانوس
نیلوفر و رعنایی صنوبرو سپیدی سپیداروشیطنت تبریزی ها را دربزم هفت سین دل
مامی آرایندوشمع را به رقص دراین دایره بی انتهای همیشه مانا وامی
انگیزانند.بازارمعامله پرسود هل وهلهله است وغوغای حلوا وحلاوت .روزهای
خمودی وخموشی ورخوت نسترن ونسرین وزنبق پایان رسیده وگردهمایی کران ناپیدای بهارستانی ها،طلیعه افروخته . بوی خوش نوروزمی آید ونوای شاد و دیرسال یادهای خوش وپرشکوه این مرزپرگهرکه ازنایی هزاران ساله ،هماره
وازگذرهمه سالیان رفته مشام نوازماست .خجسته لشکربامدادان ؛اژدهای هفت
سرزمستان راتارانده ومخمل سبزجادویی بهارراآسمان پوش چشم براهان این
دیارآورده.زمزمه چله نشینی چکاوک های عاشق به اجابت رسیده وازچراغ جادوی
زمان ،روح یگانه سبزطراوت وامید وزندگی سرافراشته.افسون افسانه
زمهریر،درقدم بادبهارآخرشده وخاک پژمرده وماتم آمیخته باباورمعطرصبح
ومهرآشنای باران تن شسته .رخشندگی گل های محمدی ،شادابی یاس های
خوشبو؛کرشمه محبوبه های شب وطنازی شب بوهای نورس ،یارانه انرژی بهاراست که
درمیان کوچه های درازانتظارتوزیع می شود وسرما وسردی را از سطح معابر نگاه
منتظران می زداید. درختان صف کشیده ،دستان تمنا به استلام حجرالاسود
نوربلند کرده اند وارابه ران اساطیری نوروز ازپس سالی دوباره ، بقچه یکرنگی وشادی وشوربه دست ازپیچ ثانیه هامی گذرد تا درجشن همگانی عاطفه
ها، مشت مشت بلورمحبت ونقل دوستی به سرو روی مشتاقان بپاشد. زخم های
ناسورسردی ونخوت دی وبیداد زمستان راقاصدک های امدادگرنوروزنشان التیام می
بخشند وحس ناب رویش درمتن زمان وزمین جاریست.دوباره
،صبح چکیده وشب تار و گزنده سرما ازمرزهای شیفتگیمان فراری شده است .روشنی
وزیبایی وفروغ ورخشانی ،لب پنجره دل های ما درآرزوی روادیدند تا با افشانه
زمزم بهاران ؛زنگارروحمان رابسترند ورنگ بیرنگی جایگزین کنند وکسوف خسته
نگاهمان راپاک کنند و یک گل بزرگ آتشی را روبروی دل دیدگانمان بکارند
وباجوش وخروش آسمانی ،چهارسوی جانمان را ازهرچه غیروغباراست بتکانند
وفرمانروایی نوبهارتازه آمده راباهمدمی بهارنارج های هوش برو رقص شادمانه
نوبرگ های سبزینه دل وموسیقی ملایم سارهای خوش آوا وجشن دستجمعی سبزه ها
وشوق پدیدارنسیم مشرقی وپچپچه زیرلبی چشمه ساران بی ادعا وخوش نوازی
میناهاودرناهاوهزاران تابلوی خیره کننده پرنقش ونگاردیگرجشن بگیرند. اینک
،بهاراست وباید رخت کینه واندوه ودلمردگی وغصه وتاری ازتن کند ودرچراغدان
جان ،شعله ایی نوبرافروخت وزیردوش گل ،جان راشست ودوستی ومهرراجای همه
گودال های روح ریخت وسرشارازعاطفه وسخاوت شد وشکوفه وسپیده رادرمزرعه قلب
هاکاشت .بهارمنتظرآرا سبزماست تاهنگامه شورونشاط وزندگی وسروررادرپایتخت
سرزمین جانمان بپراکند ونبض شوق نوشدگی را درون سینه های ما تپنده تربه
نواوادارد.اکنون که ازگوشه گوشه عالم ،ترنم
"بهاربهار"شنیده می شود و مژده جان افزای "جهانگیری ملک آفتاب "، تاروپود
لحظه ها را به شورمی انگیزد وازورای همه واحه های تلخ ؛شیرینی حادثه ایی
یکتا،شهد شیرین کامهای ماست ودوباره صبح درکاسه تشنه انتظارمان می چکد
ووسعت دل هایمان به زیرسمکوبه های اسب رهواربهارازشوق می لزرد بیایید
بهاری شویم وصحن جانمان رابرای کوکبه همایونی پادشاه بهارآب وجاروکنیم و
چنان باشیم که همیشه درعمق جانمان ، کوچه هایی برای ورودبهار چراغانی شده است. نوروزیک
هزاروسیصدوهشتادونه خورشیدی بابی شمارآرزوی خوبی وشادی وبهروزی وپیروزی
وکامیابی برهمه ایرانیان بیداردل فرخنده باد وسیمرغ جانشان همواره درره قاف اوج ،پرشتاب تر وپایدارتر. منبع خاطرات باغ پدری





چرا؟ گذشت زمان اینترنت و وبلاگ ،انگار که دیگه کسی حال و حوصله نوشتن نداره ،شاید چون خودم دیگه زیاد دستم به چرند و پرت نوشتن نمیره اینجور فکر می کنم ،اینترنت هم افسرده شده ،دیگه وبگردی هیچ لذتی نداره ،اکثر بلاگ ها که درشون گل گرفته شده ،اونایی هم که درشون بازه چیزی واسه نوشتن ندارند ،بازار اس ام اس هم که مثل بازار مسکن خوابیده و خبری نیست ،قبلا خیلی این علامت(؟)به کارم میومد و دوست داشتم آخر جملاتم بزارم ولی حالا که به جواب بیشتر سوالها رسیدم و خیلی چیزا رو فهمیدم تازه می فهمم ندونستن چه خوبه. ای کاش بیشتر سوالها بی جواب می موند چـــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بچهها در جزوههای خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست...
یک اگر با یک برابر بود
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق می زد
برای اینکه بیخود هایو هو می کرد و با آن شور بیپایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی ناخوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکیبرخاست
همیشه
یک نفر باید بپاخیزد....
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چهکس دیوار چینها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میگشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم نالهآسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...
" زنده یاد خسرو گلسرخی"
روزی در آخر ساعت درس یك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم می آیید،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد...... پروفسور محمود حسابی
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی! یادمان باشد همیشه تجربه منفعت نداره کپی شده از دولخ
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق یعنی همین!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند منبع :بادگیر
آخرین پست ها